معجزه صبحانه

بعد از مدت‌ها در طی هفته گذشته با تجربه جدیدی رو‌به‌رو شدم و آن خوردن صبحانه بود.
در طول روز دائم احساس ضعف خفیفی داشتم و دائم مواظب بودم که کم بخورم نه این‌که واقعا میلی نداشته باشم، خودم را مجبور می‌کردم و این مرا اذیت می‌کرد!
ولی وقتی صبحانه خوردم اصلا متوجه نشدم ساعت ناهار فرا رسیده! وقتی هم که ناهار می‌خوردم خیلی ولع نداشتم به طوری‌که ظرف غذا را به طور کامل گرم نمی‌کردم چون لازم نمی‌دیدم و گرسنه هم نبودم، این موجب شد به دلیل صبحانه خوردن نه تنها خوردن من به طور ذاتی کمتر شود بلکه احساس بهتر و آرامش خاصی پیدا کنم.

خانم ز ن

تجربه متفاوت

کام خوردن برایم لذت بخش است به خصوص وقتی میوه و سبزیجات می‌خورم.
کام خوردن این سعادت را نصیبم کرد تا طعم‌ها و مزه‌های مختلف فلفل سبز، زرد، نارنجی و قرمز را بچشم. تفاوت آن‌ها را حس کنم و از مزه تک تک آن‌ها لذت ببرم، دلم می‌خواهد طعم فلفل بنفش را هم مزه مزه کنم.
حالا دیگر دوست ندارم مواد خوراکی را با هم مخلوط کنم.
خداوند را به خاطر نعمت‌های رنگارنگ و خوش‌طعم سپاس می‌گویم.
امروز به تفاوت‌ها احترام می‌گذارم، امروز به رنگ‌ها احترام می‌گذارم و دوستشان دارم.
از سیبیتا ممنونم که زمینه دستیابی به این تفاوت بزرگ را برایم فراهم کرد.

خانم م الف

پیروزی

من بعد از ۲۲ سال تجربه‌های گوناگونی که درمورد رژیم‌های لاغری و مراجعه به پزشکان مختلف در سطح شهر داشتم، با بررسی‌های زیادی به این مرکز مراجعه کردم و متوجه شدم به کلی با تجربه‌های قبلی‌ام متفاوت است!
۲۲ سال به من گفتند: نخور، کم بخور و گرسنگی بکش اما این مرکز به من گفت: بخور! هرچیزی که دوست داشتی بخور ولی کام بخور.
این تجربه واقعا جالب و شیرین برام بود چون مزه غذا رو به معنای واقعی چشیدم، لذت خوردن را حس کردم! تا قبل از مراجعه به سیبیتا فقط می‌خوردم یا بهتر عرض کنم غذا را می‌بلعیدم!
و از همه مهم‌تر برایم جالب است که اطرافیانم با اینکه نمی‌دانند من به این مرکز آمده‌ام ولی کاملا متوجه تغییر رفتار من شده‌اند و از این بابت خیلی خوشحالم.
من در هفته گذشته خیلی احساس سبکی می‌کردم، احساس شادی و بهتر بگویم پیروزی بر مشکل ۲۲ ساله‌ام!

خانم آ ط

کنترل قند خون با سیبیتا

با سلام
من امروز سومین جلسه‌ام در مجموعه سیبیتا می‌باشد. از زمانی که روش جدید زندگی را به توصیه دوستان خوب سیبیتایی پیش گرفته‌ام، افراد خانواده‌ام هم از سلامت بیشتری برخوردار هستند.
به عنوان مثال همسر من سالهاست که مشکل قندخون دارد و هر روز قندخون خود را کنترل می‌کند. اخیراً ایشان به دلیل اینکه از سبزیجات تازه روزانه که من برای خودم آماده می‌کنم مصرف می‌کند، قندخونشان به حد قابل توجهی پایین آمده است و تحت کنترل می‌باشد. من از این بابت خوشحال هستم که با روش‌هایی که از سیبیتا آموخته‌ام هم به خودم کمک کردم و هم به خانواده‌ام. مطمئن هستم که می‌توانم به وزن دلخواهم در آینده نزدیک دست یابم.
با آرزوی موفقیت برای همه شما و دوستان سیبیتایی

خانم س ح

آینه شفاف

در حال حاضر که در کلینیک سیبیتا هستم نسبت به جلسات اول که مراجعه کردم، علاوه بر کاهش وزن و کاهش سایزم، به الگوی صحیح تغذیه‌ای هم دست پیدا کرده‌ام. من و خانواده‌ام مواد غذایی سالم تهیه و مصرف می‌کنیم و احساس آرامش بیشتری داریم.
از نامه‌های روزانه سیبیتا که علاقه زیادی به مطالعه آن‌ها دارم، استفاده می‌کنم و با به کاربردن مطالب آن‌ها توانسته‌ام فشارهای زیادی که به من وارد می‌شد را کم کنم.
خوشحالم که در این مسیر کار‌شناسان سیبیتا همراهان خوبی برای من بودند، مرا تأیید می‌کردند و آینه شفافی در مقابل من قرار داده بودند تا بتوانم جسم و روانم را بهتر بشناسم و با پذیرش آن‌ها به تغییراتی که می‌خواهم برسم.
تغییراتی که ابتدا برایم بسیار سخت و دور از ذهن بود، انجام شد. برای من مصرف آب، لبنیات کم‌چرب و نخوردن شیرینی بسیار سخت بود، چون در الگوی غذایی ما مصرف لبنیات پر‌چرب و شیرینی بسیار رایج بود اما با آگاهی از الگوی تغذیه‌ای سیبیتا توانستم موادغذایی سالم‌تر را جایگزین موادغذایی قبل نمایم، ضمن اینکه خوراکی‌هایی را هم که دوست دارم حذف نکرده‌ام و به اندازه مناسب از آن‌ها استفاده می‌کنم.
از راهنمایی‌ها و تلاش تمامی اعضای کلینیک سیبیتا برای این نتایج و تغییرات سپاسگذارم.

خانم ح ح

تجربه سبک درست زندگی

امروز هشتمین جلسه سیبیتا را به اتمام رساندم، موفقیتم بسیار خوب بود. در این هشت جلسه ۶ کیلوگرم کم کردم. ولی مهم‌تر از این کاهش وزن، یادگیری روش صحیح زندگی یا‌‌ همان سبک درست زندگی است.
در تمام جنبه‌های زندگی‌ام هدفمند شدم، می‌دانم که می‌توانم به تمام اهدافم برسم و مطمئن هستم در دوره بعدی به وزن مطلوبم خواهم رسید.
با تشکر بسیار از گروه سبییتا و جناب آقای دکتر ذاکر.
من واقعا خوشحالم که با این مرکز آشنا شدم. هدفی که برایم غیرقابل دسترس شده بود، در اینجا برایم امکان‌پذیر شد. زندگیم بسیار شاد‌تر و با انگیزه‌تر شده است.
بازهم سپاسگذارم.

خانم م ق

معجزه کام

هفته گذشته که با سیبیتا آشنا شدم، در اولین قدم تکنیک کام را آموختم.
وقتی کام را تجربه کردم لذت بخش‌ترین وعده‌های غذایی را همراه با بهترین احساسات کسب کردم. کام خوردن مرا با غذاهایی که می‌خوردم دوست و رفیق نمود، با نانی که خوردم ارتباط برقرارکردم، رنج و عشق کشاورزی که بذر آن را کاشته بود، روز‌ها وقت گذاشته بود تا به بار بنشیند، محصول را درو کند و به بازار بفرستد تا به دست نانوا برسد، در تنور برود و در آخر به دست من برسد.
رنج و عشق و آرزوهای هموطنانم را در لحظات آرامش‌بخش کام حس می‌کردم و جالب‌ترین حس‌ام این بود که در طول روز دیگر احساس گرسنگی نداشتم! تمام وجودم از نانی که با آرامی و با آگاهی خورده بودم پر و سیراب بود، زمانی که ذرات سیبی را می‌خوردم در وجودم به بذرهای بالنده‌ایی تبدیل می‌شد که در حال رشد بود و رشد هر ذره‌ای که می‌خوردم را در وجودم حس می‌کردم.
هفته لذت بخشی را با کام گذراندم، یک معجزه بود برای من.

خانم ن م

یک شروع سیبیتایی

– امروز غذا خوردنم با روزهای دیگه فرق کرده. داشتم به این فکر می‌کردم که دیگه دغدغۀ این بخور اون نخور ندارم 🙂 احساس خوبی دارم.
– امروز جایی دعوت بودم. اتفاقاً سفره خیلی رنگینی پهن بود. اما با برنامه‎‌ای که از سیبیتا یاد گرفتم خیلی با لذت و بدون ناراحتی غذا خوردم. احساسم عالی بود چون اصلاً حس سنگین بودن را نداشتم.
– شام را با فکر این که چقدر پیش‌تر از این در خوردن غذا عجله می‌کردم شروع کردم. چون همسرم که همیشه به من تذکر می‌داد آرام غذا بخورم امروز خیلی سریع‌تر از من غذایش را خورد. احساسم باز آرام بود، بدون تفکر این که چرا شام خوردم و عذاب وجدان نداشتم.
– امروز در موقع خوردن غذا خیلی فکر آسوده‌ای داشتم و با حوصله غذا خوردم. احساس سبکی دارم.
– امروز مرغ و بادمجان با غوره داشتم. غذای مورد علاقه‌ام. با روش کام نصف همیشه غذا خوردم. احساسم این بود که طعم غذا و موادی که می‌خورم را به‌خوبی می‌فهمم.
این‌ها قسمت‌هایی از یادداشت‌های هفته اول خانم «س ب» مراجع سیبیتاست. ایشان در این هفته کاهش وزن خیلی خوبی هم داشتند.

 

لذت خوردن یک سیب با طعم و عطر و بوی جدید! باورتان می‌شود؟

در هفته اول برنامه‌های آموزشی سیبیتا بودم که برای خوردن صبحانه یک عدد سیب را انتخاب کردم، چون فرصتی نداشتم و می‌خواستم عادت خوردن صبحانه را در خودم زنده کنم. یک سیب قرمز، متوسط، خوشبو. سیب را گاز زدم و شروع به جمع کردن وسایلم نمودم تا راهی محیط کارم شوم. یک دفعه یاد کام خوردن افتادم. تصمیم گرفتن بنشینم روی صندلی. وسایلم را به کناری گذاشتم و یک گاز کوچک به سیب زدم، اول با طرف راست دهانم و بعد با طرف چپ، آرام آرام شروع به جویدن کردم… خدای من باور کردنی نبود، خیلی شیرین بود. از شیرینی سیب کل دهانم پر شد و لبخند زدم. “من مزه شیرین و شیرینی را خیلی دوست دارم!” تصمیم گرفتم گاز بعدی را کوچک‌تر و آرام‌تر شروع کنم. عالی بود. پوست سیب، خود سیب و آب شیرین آن که به من لذت فراوانی داد. تا حالا سیبی به این خوشمزگی نخورده بودم یا به عبارتی اصلا سیب نخورده بودم. اول از خداوند به خاطر آفرینش سیب سپاسگزاری کردم، بعد متوجه شدم دندان‌ها و اجزای دهانم به خاطر انتخاب این سیب خوشمزه از من متشکر هستند. مری و معده و سلول‌هایم شاد بودند! ناخودآگاه لبخند زدم و همچنان به خوردن ادامه دادم. وقتی رو به اتمام شد باورم نمی‌شد که فقط یک دانه سیب خورده‌ام. احساس خوردن دو تا سیب داشتم و از این که سیب خوشمزه‌ای انتخاب کردم و یک وقت خوردن کافی و جای خوب و آرامی را برای خوردن آن در نظر گرفتم از خودم سپاسگزار بودم. ناخودآگاه لبخند می‌زدم و شروع به حرکت کردم. باورتان نمی‌شود دائماً لبخند می‌زدم و توی خیابان رضایت از چهره‌ام پیدا که هیچ، هویدا بود.

خانم ه ن

خودت باش

پسر پیر خردمندی به خاطر چهرهٔ زشتش احساس حقارت می‌کرد و از خانه بیرون نمی‌رفت مبادا که مردم مسخره‌‍اش کنند. پدرش هرچه او را پند می‌داد که نباید گوشش به حرف مردم بدهکار باشد فایده‌ای نداشت تا سرانجام به پسرش گفت که این مسئله را به او ثابت می‌کند.
فردا صبح زود با هم از خانه بیرون رفتند، پدر بر الاغی نشست و پسرش پیاده او را همراهی می‌کرد. هنگامی که به بازار رسیدند زمزمه‌های کسبه شروع شد: این پیرمرد بی‌رحم را نگاه کنید خود بر الاغ نشسته و پسرش را پیاده گذاشته! خردمند رو به پسرش کرده و می‌گوید: می‌شنوی چه می‌گویند؟ فردا بازهم همراه من به بازار بیا.
روز دوم برخلاف دیروز پسر بر الاغ نشست و پیرمرد پیاده به دنبالشان به راه افتاد با رسیدنشان به دروازه بازار باز زمزمه‌ها شروع شد که: این پسر چقدر بی‌ادب است خود راحت و آسوده بر الاغ نشسته و پدر پیرش را در میان گرد و خاک به دنبال می‌کشد واقعا شرم آور است!
و باز پدر رو به فرزندش می‌گوید: می‌شنوی چه می‌گویند؟ فردا باز هم همراه من بیا.
روز سوم هر دو پیاده راه افتادند و الاغ را به دنبال کشیدند، بازاریان مسخره‌شان کردند و گفتند: این‌ها را بنگرید به جای سواری گرفتن از الاغ که برای همین آفریده شده پیاده به بازار آمده‌اند!
و باز پدر به فرزند گفت: می‌شنوی چه می‌گویند؟ فردا باز همراه من به بازار بیا.
و فردا در حالی که هر دو بر الاغ سوار شده بودند وارد بازار شدند. این‌بار بازاریان با خشم و غضب آن‌ها را نشان داده و گفتند: می‌بینید چقدر بی‌رحم و ظالم هستند
پس پیر خردمند رو به پسرش گفت: پسرم حالا متوجه شدی در زندگی هر کاری که انجام بدهی به هر حال عده‌ای به آن خرده می‌گیرند بنابراین نباید نگران حرف باشی و آنچه به نظرت نیکوست‌‌ همان را انجام بده.
بسیاری از اوقات ما زندانی نظرات دیگرانیم؛ اگر در کلاس این حرف را بزنم آن‌ها درباره‌ام چه می‌گویند؟ اگر این این لباس را بپوشم چه؟ اگر به مهمانی بروم درباره شکل ظاهریم چه می‌گویند؟
بودن یعنی راه خود را یافتن.
اگر شما خودتان نباشید چه کسی می‌تواند شما باشد؟

مشاور سیبیتا

اسکرول به بالا