لاغری آسان

به امتحانش می‌ارزه

به امتحانش می‌ارزه

بعد از چند ماه هم رو می‌بینیم. ماسک تا زیر چشم‌هام رو پوشونده اما خودمم. منم. سلام و علیک اول بی‌حال و گنگ انجام میشه. منم. من. صدا، چشم‌هایی که دروغ گفتن بلد نیستن و اون حس آشنایی تو لحن و صدای من کار خودش رو می‌کنه. دقیق میشه توی صورتم و بالاخره اسمم رو صدا می‌زنه. منم. خودمم.
ماتش می‌بره، می‌گه «خیلی لاغر شدی، اصلا نشناختمت.» لبخند می‌زنم، لبخندم رو نمی‌بینه. لب‌ها و بینی‌ام مدت‌هاست زیر ماسک پنهانن. باید باشن. ماسک روی صورت آدم‌ها فضای شهر رو امن‌تر می‌کنه به همه حس امنیت و قانونمندی میده. تند و پشت سر هم می‌پرسه «چی کار کردی؟ ورزش؟ جراحی؟ رژیم؟»
چی کار کرده‌ام؟ چجوری باید توضیح بدم هفت هفته‌ای رو که گذروندم؟ شاید داره شوخی می‌کنه و دنبال بهونه است برای نشناختن من. شاید … دوست مشترک‌مون از دور نزدیک میشه و سلام و احوالپرسی گرمی با هم می‌کنن و بی‌توجه به من می‌خواد از کنارم رد بشه. شوخی‌اش گرفته. صداش می‌کنم، برمی‌گرده، چشم‌هامون خیره به هم نگاه می‌کنن. چشم‌ها. اسمم رو صدا می‌زنه؛ خودمم. منم. ناباورانه براندازم می‌کنه. بهت‌زده با صدایی که از زیر ماسک سفیدش می‌زنه بیرون فقط می‌تونه بگه «چقدر لاغر شدی!»
دیگه باید با این واقعیت کنار بیام، لاغر شدم! دو ماه پیش برای شنیدن این ترکیب، حاضر بودم چه مشقت‌هایی رو تحمل کنم. رنج. رنجی که در ادبیات عرفانی ما و حتی در سفر قهرمانی اسطوره‌ای جوزف کمبل از ارکان اصلی رسیدنه … رنج؟ متحمل رنجی نشدم. مطمئنم. خیلی بهم خوش گذشته، خودم رو پیدا کردم. خود عاشقم رو.
چند سال پیش وقتی استاد صحبت از عشق جهان شمول و پاکسازی تن و روان می‌کرد، باورم شده بود، حرفش رو می‌فهمم اما چه فهمیدنی! چطور باور کرده بودم؟ وقتی هنوز خودم رو دوست نداشتم. دوست داشتن خودم با چند اما و اگه همراه بود، با شرط، با قید، با بند. بندهای محکم که من رو نگه داشته بود، بال‌های پروازم رو شاید … این تازه شروعشه. شروع عشق جهان شمولی که سال‌هاست در جستجویش هستم. اما چطور باید توضیحش بدم؟ چی کار کردم؟ لاغر شدنم، حال امروزم، سبکی و رهایی و این عشق … عشق به من، به خودم رو چطور تو چند جمله توضیح بدم؟
چه اتفاقی برام افتاده؟ تند ولی شمرده می‌پرسه «کجا رفتی؟ رژیمش سخته؟» میگم «نه، اصلا نفهمیدم چجوری لاغر شدم!» رنگ نگاهش عوض میشه. ماتش برده و کمی بعد بهت‌زده می‌پرسه «روش‌شون چیه؟» باید راهی پیدا کنم، باید راهی باشه. ترکیب عبارت‌های ذهن‌آگاهی و بدن‌آگاهی توی سرم وول می‌خورن. شاید باید توضیح بدم که یه جور کار روی ذهن محسوب میشه، یا روانشناسی یا … . هنوز خیره نگاهم می‌کنه و بی‌توجه به شالش که داره روی سرش سر می‌خوره، ماسکش را با دو انگشت کمی از صورتش دور می‌کنه تا هوای بیشتری رو توی ریه‌هاش ببره. سکوت من تردیدها و شاید وحشتش رو بیشتر می‌کنه، «کجا هست اصلا؟» حسابی کنجکاو شده و منتظر جواب منه. نمی‌خوام با گفتن «توضیحش سخته» توی ذوقش بزنم. اونم الان که خیلی دوست داره بشنوه که برای اونم جواب میده.
اول آسون‌ترین سوالش رو جواب میدم «سمت ستارخان». تمام هوایی که وارد ریه‌هاش کرده، یک جا بیرون میده. ماسک روی صورتش بالا و پایین میره. از اینکه اسم محله آشنایی رو شنیده، کمی خیالش راحت شده، می‌تونم آرامش رو توی نگاهش ببینم. قبل اینکه بتونم کلمات رو برای جواب سوال اولش کنار هم بچینم، شمرده و آروم دوباره می‌پرسه «سخته رژیمش؟»
سرم رو به نشونه نفی تکون میدم، ذهنم درگیر کنار هم چیدن واژه‌هاست. بالاخره چند تا کلمه که بتونن معنی درستی رو برسونن، از توی کیسه شلوغ و درهم واژه‌هام پیدا می‌کنم «بیشتر تغییر سبک زندگیه.» گنگ‌تر نگام می‌کنه. برای چند لحظه از لاغر شدنم، از اومدنم، از تلاشم برای این‌که من رو بشناسه پشیمون میشم. چرا توضیحش انقدر برام سخت شده؟ آخرین باری که هم رو دیدیم داشت به لیپو و جراحی فکر می‌کرد. حتی وقت گرفته بود که بره مشاوره. قبل از اون هم یه رژیم سخت و کشنده گرفته بود که حتی فکر بهش، کافیه که گرمای شدیدی رو توی سرم حس کنم. صداش رو که می‌شنوم، خیالم راحت میشه، هنوز وقت دارم.
«رفتم برای جراحی، همه چی هم اوکی بود … تخفیف هم گرفتم اما خورد به این ماجرای لعنتی و قرنطینه‌بازی.» مصمم‌تر میشم فکر جراحی رو از سرش بیرون کنم. جراحی یعنی بی‌هوشی و تیغ و خون و درد و … . تهش که چی؟ اگه واقعا عوض نشه فقط یه دوره کوتاه می‌تونه از تماشای خود توی آینه‌اش لذت ببره. «الان باز رفتم زیر نظر دکتر تغذیه، ولی کم نمی‌کنم.» تصور یه برگه پر از اسم و اندازه غذا، اصلا تصویر خوشایندی نیست. ذهنم روش رو برمی‌گردونه و حاضر نیست حتی یه کلمه از اون کاغذ توی تصورم رو بخونه. «حسابی هم کالری رژیمم رو آورده پایین ها! اما انگار نه انگار. نگا» با دو دست از دو طرف پهلوهاش رو نشونم میده. دیگه واقعا داره دلم براش می‌سوزه. طفلک بیچاره. «حالا دکترم گفته بعد قرنطینه بیا، برای عمل.»
کلمات از زیر ماسک سفید روی صورتم بیرون می‌زنن. انگار قبل از من، اونا توان تحمل از کف دادن. «جراحی که چاره کار نیست، خودتم می‌دونی. قرنطینه نجاتت داده. یه بدن متعادل هیچ‌وقت دچار اضافه وزن نمیشه. اگه اصل ماجرا رو درست نکنی، جراحی هم کنی، باربی هم بشی باز برمی‌گرده. تازه کلی به بدنت آسیب هم زدی و داغونش کردی.» چیزی نمونده زیر گریه بزنه. درکش می‌کنم. همیشه به فکر راه‌های آسون بوده که از شر این همه بار اضافه خلاص بشه. «چی کار کنم پس؟ دکتر پرونده‌م رو که دید گفت گزینه خوبیم برای عمل. جواب میده روم.» نمی‌تونم جلوی خنده‌م رو بگیرم. زیر ماسک دو سر لبم از هم دور میشن و کش میان. بی‌صدا.
دیگه به سختی قبل نیست، کلمات وایسادن تو صف که بزنن بیرون. خیلی به خودشون مطمئنن و من رو هم آروم می‌کنن. «تا خودت رو دوست نداشته باشی، هیچی درست نمیشه. تا ریشه مشکل رو پیدا نکنی، نمی‌تونی به داد خودت برسی. الان که کاری نمیشه کرد همه جا بسته است. این روش رو امتحان کن، اگه جواب نداد، بعدش برو برای عمل.» لبخند می‌زند «خیلی مطمئن حرف می‌زنی! واقعا جواب میده؟» می‌خندم و می‌گذارم صدای خنده‌ام رو بشنوه «تو که داری به عمل فکر می‌کنی، قبلش این رو هم امتحان کن. چیزی از دست نمیدی. میدی؟» سرش رو به نشونه منفی تکون میده. یک‌باره چهره‌اش درهم میره. «اگه با هیپنوتیزم و تمرینای ذهنیه … یه بار رفتم سراغش … جواب نداده ها.» به خندیدن ادامه میدم. «پیش یه روانشناس هم می‌رفتم، با گریه و داد و فریاد می‌گفت باید خودت رو تخلیه کنی تا وزنت بیاد پایین، اونم نشد.» فقط نگاهش می‌کنم. «رژیم بالا بردن متابولیسم هم گرفتم، دو دوره. انقدرم سخت بود. همه روز گرسنه بودم … اصلا جواب نداد.» نگاهم نمی‌کنه. «دمنوش و دارو و کرایو و … این آخری هم رفتم پیش یکی که طب سنتی بلد بود و می‌گفت باید اصلاح مزاج کنی … کلی جوشونده به خوردم داد. یکی از یکی مزخرف‌تر و بدرد نخورتر … تهش هم هیچی … هیچی که نه. سه کیلو هم اضافه کردم. معلومه؟» دیگه خبری از اون حس پشیمونی نیست. خوشحالم که لاغر شدم، خوشحالم که دیدمش، خوشحالم که به همه حرفاش گوش کردم. ساکته، چشماش رو دوخته به ماسک روی صورت من. منتظره حرفی بزنم. می‌زنم. «شاید همه این روش‌هایی که گفتی رو یه سری جواب هم بده. اما وقتی مثل قبل زندگی می‌کنی و تغییری که باید توی راه و روشت ندادی، چیزی عوض نمیشه. میشه این حال تو.» شونه بالا می‌ندازه و نگاهش رو می‌دوزه به دو سه تا ابر بزرگ سفید توی آبی آسمون. «این‌جا که تو رفتی، اینجوریه؟ می‌تونه سبک زندگی منم عوض کنه؟» سرم رو نشونه جواب مثبت تکون میدم. «اگه خودت بخوای.» خوشحالم که دیدمش. خوشحالم که … «گفتی اسمش چی بود؟» شمرده می‌گم «سیبیتا.» چند بار این واژه رو با خودش تکرار می‌کنه. خوشحالم که قدم توی راه گذاشتم و سیبیتایی شدن رو تجربه کردم. خوشحالم جای اون، این‌جور مستاصل و کلافه، وسط خیابون، به عمل و رژیم فکر نمی‌کنم. خوشحالم که می‌تونم کمکش کنم که حال خودش رو خوب کنه و از تماشای خود توی آینه‌اش لذت ببره. خوشحالم دوست داشتن خودم رو تجربه کردم. یه وقتایی باید گوش کرد، ساکت، فقط شنونده بود. همین.

مرجان سیبیتایی

سیبیتا چیه؟ چه جوریه؟

سیبیتا چیست؟ لاغری آسان و بدون بازگشت!

شاید برای تو هم این سوال پیش اومده باشه که روش سیبیتا برای لاغری چیه و چه فرقی با روش‌های دیگه داره🧐

سیبیتا لاغری با آرامش و حال خوبه نه مثل رژیم با عذاب و سختی
هم به این خاطر که در سیبیتا هیچ کاری از روی اجبار انجام نمیشه و هم این که در سیبیتا مهارت لاغری با ذهن آموزش داده می‌شه که آرامش‌بخشه و سیبیتا مرکز پیشگام در این موضوع در ایرانه

با سیبیتا میل به زیاد خوردن غذا یا شیرینی مهار میشه بدون این که محدودیتی در کار باشه و این از معجزه‌های سیبیتاست که معمولا تا خود اعضا تجربه نمی‌کنن باور نمی‌کنن که با مقدار مختصری که می‌خورن سیر و راضی می‌شن و چشم‌شون هم سیر می‌شه😌

سیبیتا خیلی انعطاف‌پذیره و همه جا قابل انجامه چه در خونه چه در مهمونی یا سفر یا رستوران

سیبیتا لاغری با همراهی مشاورهای دلسوز تغذیه و روانشناسیه که نقش مربی و پشتیبان را دارن و هم به شکل حضوری هم تلفنی سیبیتایی‌ها را همراهی می‌کنن

سیبیتا لاغری واقعی و همیشگیه چون بر اساس علم رفتار درمانی طراحی شده و عادت و رفتار و سبک زندگی سیبیتایی‌ها تغییر می‌کنه و برای همیشه تصحیح می‌شه و لاغری سیبیتایی مثل قرص و رژیم و دستگاه موقتی نیست و این شاید بزرگترین امتیاز سیبیتا باشه

تجربه متفاوت

کام خوردن برایم لذت بخش است به خصوص وقتی میوه و سبزیجات می‌خورم.
کام خوردن این سعادت را نصیبم کرد تا طعم‌ها و مزه‌های مختلف فلفل سبز، زرد، نارنجی و قرمز را بچشم. تفاوت آن‌ها را حس کنم و از مزه تک تک آن‌ها لذت ببرم، دلم می‌خواهد طعم فلفل بنفش را هم مزه مزه کنم.
حالا دیگر دوست ندارم مواد خوراکی را با هم مخلوط کنم.
خداوند را به خاطر نعمت‌های رنگارنگ و خوش‌طعم سپاس می‌گویم.
امروز به تفاوت‌ها احترام می‌گذارم، امروز به رنگ‌ها احترام می‌گذارم و دوستشان دارم.
از سیبیتا ممنونم که زمینه دستیابی به این تفاوت بزرگ را برایم فراهم کرد.

خانم م الف

پیروزی

من بعد از ۲۲ سال تجربه‌های گوناگونی که درمورد رژیم‌های لاغری و مراجعه به پزشکان مختلف در سطح شهر داشتم، با بررسی‌های زیادی به این مرکز مراجعه کردم و متوجه شدم به کلی با تجربه‌های قبلی‌ام متفاوت است!
۲۲ سال به من گفتند: نخور، کم بخور و گرسنگی بکش اما این مرکز به من گفت: بخور! هرچیزی که دوست داشتی بخور ولی کام بخور.
این تجربه واقعا جالب و شیرین برام بود چون مزه غذا رو به معنای واقعی چشیدم، لذت خوردن را حس کردم! تا قبل از مراجعه به سیبیتا فقط می‌خوردم یا بهتر عرض کنم غذا را می‌بلعیدم!
و از همه مهم‌تر برایم جالب است که اطرافیانم با اینکه نمی‌دانند من به این مرکز آمده‌ام ولی کاملا متوجه تغییر رفتار من شده‌اند و از این بابت خیلی خوشحالم.
من در هفته گذشته خیلی احساس سبکی می‌کردم، احساس شادی و بهتر بگویم پیروزی بر مشکل ۲۲ ساله‌ام!

خانم آ ط

آینه شفاف

در حال حاضر که در کلینیک سیبیتا هستم نسبت به جلسات اول که مراجعه کردم، علاوه بر کاهش وزن و کاهش سایزم، به الگوی صحیح تغذیه‌ای هم دست پیدا کرده‌ام. من و خانواده‌ام مواد غذایی سالم تهیه و مصرف می‌کنیم و احساس آرامش بیشتری داریم.
از نامه‌های روزانه سیبیتا که علاقه زیادی به مطالعه آن‌ها دارم، استفاده می‌کنم و با به کاربردن مطالب آن‌ها توانسته‌ام فشارهای زیادی که به من وارد می‌شد را کم کنم.
خوشحالم که در این مسیر کار‌شناسان سیبیتا همراهان خوبی برای من بودند، مرا تأیید می‌کردند و آینه شفافی در مقابل من قرار داده بودند تا بتوانم جسم و روانم را بهتر بشناسم و با پذیرش آن‌ها به تغییراتی که می‌خواهم برسم.
تغییراتی که ابتدا برایم بسیار سخت و دور از ذهن بود، انجام شد. برای من مصرف آب، لبنیات کم‌چرب و نخوردن شیرینی بسیار سخت بود، چون در الگوی غذایی ما مصرف لبنیات پر‌چرب و شیرینی بسیار رایج بود اما با آگاهی از الگوی تغذیه‌ای سیبیتا توانستم موادغذایی سالم‌تر را جایگزین موادغذایی قبل نمایم، ضمن اینکه خوراکی‌هایی را هم که دوست دارم حذف نکرده‌ام و به اندازه مناسب از آن‌ها استفاده می‌کنم.
از راهنمایی‌ها و تلاش تمامی اعضای کلینیک سیبیتا برای این نتایج و تغییرات سپاسگذارم.

خانم ح ح

معجزه کام

هفته گذشته که با سیبیتا آشنا شدم، در اولین قدم تکنیک کام را آموختم.
وقتی کام را تجربه کردم لذت بخش‌ترین وعده‌های غذایی را همراه با بهترین احساسات کسب کردم. کام خوردن مرا با غذاهایی که می‌خوردم دوست و رفیق نمود، با نانی که خوردم ارتباط برقرارکردم، رنج و عشق کشاورزی که بذر آن را کاشته بود، روز‌ها وقت گذاشته بود تا به بار بنشیند، محصول را درو کند و به بازار بفرستد تا به دست نانوا برسد، در تنور برود و در آخر به دست من برسد.
رنج و عشق و آرزوهای هموطنانم را در لحظات آرامش‌بخش کام حس می‌کردم و جالب‌ترین حس‌ام این بود که در طول روز دیگر احساس گرسنگی نداشتم! تمام وجودم از نانی که با آرامی و با آگاهی خورده بودم پر و سیراب بود، زمانی که ذرات سیبی را می‌خوردم در وجودم به بذرهای بالنده‌ایی تبدیل می‌شد که در حال رشد بود و رشد هر ذره‌ای که می‌خوردم را در وجودم حس می‌کردم.
هفته لذت بخشی را با کام گذراندم، یک معجزه بود برای من.

خانم ن م

زیبایی محض!

در این چند هفته که به سیبیتا می‌آیم واقعا فهمیدم که کوچک‌ترین چیزی که در سیبیتا بدست می‌آورم لاغر شدن است، من در سیبیتا احساس فوق‌العاده‌ای دارم که هیچ وقت نداشتم حتی زمانی که ۲۰ کیلو از الانم لاغر‌تر بودم!
حالا طوری شده که از هر چیز کوچکی لذت می‌برم و خیلی خیلی بیشتر از قبل زیبایی‌های اطرافم را می‌بینم، حتی از زیبایی یک برگ کاهو به وجد می‌آیم!

خانم م م

لبنیات خوشمزه

هفتهٔ پیش وقتی با خانم «م» راجع به افزایش مصرف لبنیات صحبت کردم گفتند: اصلا نمی‌توانند طعم شیر را تحمل کنند و به هیچ عنوان طرف شیر و سایر لبنیات نمی‌روند! کمی که راجع به لبنیات و خواص آن با هم صحبت کردیم مثل اهمیت کلسیم، پتاسیم و ویتامین D موجود در شیر و سایر فراوره‌های لبنی قبول کردند که سعی کنند در وعده‌های غذایی خود لبنیات هم داشته باشند، به ایشان توصیه کردم برای بهتر کردن طعم شیر، از شیر موز، شیر انبه، شیر طالبی، شیر با یک قاشق مربا خوری عسل، شیر خرما، شیر پسته و… و برای بهتر کردن طعم ماست، بیایند ماست را همراه میوه‌های رنده شده، جوانه گندم، بذر کتان و میوه‌های خشک میل کنند.
امروز وقتی آمدند گفتند: حالا نه تنها خودم ۳ واحد لبنیات در طول روز می‌خورم بلکه دخترم هم مصرف لبنیات خود را افزایش داده و از ماست با دانه کتان بسیار خوشش آمد.

کارشناس تغذیه سیبیتا

زیبایی

لقمه‌ای در دهان خود می‌گذارم، چشمانم را می‌بندم و آهسته زمزمه می‌کنم:‌ ای ذرات آفتاب زوایای تاریک وجودم را روشن کن،‌ ای نور نقره فام ماه مرا عاشقانه صدا کن،‌ ای ابرهای سرگردان مرا به کشتی خیال سوار کن و‌ ای ذرات روحانی طبیعت ذره ذره وجودم را زنده کن و به من زندگی ببخش.
اکنون شور و شعفی در من ایجاد شده که دوست دارم فریاد بزنم تا همه عالم بدانند که من چقدر خوشحالم.
بیا‌ ای بهترین دوستم، «سیبیتای عزیز» تا با هم عالم زیبایی را سیر کنیم که تو قفل درش را به رویم گشودی و مرا با مائده‌های زمینی، به روش آسمانی آشنا ساختی!
در گوش باد نجوا می‌کنم تا به همه عالم بگوید من روح خویش را با روشی زیبا به سوی طبیعت سوق می‌دهم، من این باور را دارم که آهسته و پیوسته گام برداشتن رسیدن به مقصد است.

رهرو آن نیست گهی کند و گهی تند رود
رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود

روزی هزاران بار هدفم را تصور می‌کنم و فریاد می‌زنم تا کائنات نیز مرا در رسیدن به آن یاری نمایند.
هر لیوان آب را با نامی زیبا می‌خوانم و می‌نوشم: به سلامتی عشق، به سلامتی دوستی، به سلامتی تندرستی، به سلامتی صمیمیت، به سلامتی صداقت، به سلامتی بهترین‌ها و به سلامتی سیبیتا.
انگیزه رسیدن به هدف چنان قدرتی در من ساخته که هیچ چیز و هیچ کس جلودارش نیست! وقتی به نتایج خوب فکر می‌کنم افکار بد از در دیگر ذهنم فرار می‌کنند.
بر تپه‌ای خیالی می‌ایستم دستانم را به سمت آسمان بلند می‌کنم و چشمانم را می‌بندم، این حسی است که با توجه و تفکر خوردن و نوشیدن به من دست می‌دهد. من با ایمان در این راه تلاش می‌کنم.
برای اینکه به دیگران صادقانه عشق بورزم باید اول خودم را دوست داشته باشم. من به انگیزه‌هایی که هر روز در من پررنگ‌تر می‌شود به شادی‌هایی که هر روز بیشتر می‌شود و به انرژی مثبتی که مرا شاداب‌تر می‌کند افتخار می‌کنم. با چنان علاقه و شوقی راه را طی می‌کنم که گاهی اصلا متوجه طولانی بودن و خستگی خود نمی‌گردم.
اضطراب حسی است که اکنون در من خاموش شده است!
من با انرژی زیادی که دریافت می‌کنم به دیگران نیز حس خوبی را القا خواهم کرد. این زندگی من است اینکه چگونه سپری‌اش کنم دست خودم است، همین که جرات صادق بودن را با وجدانم و گفتگوهای درونی‌ام را دارم بسیار خوشحالم.
هفته‌های تکراری زندگیم تبدیل به هفته‌های تلاش و سنجش شده، گاهی فکر می‌کنم خودم باید بخواهم تا دنیا نیز برایم بخواهد.

خانم ش ز

 

شروع متفاوت

خانم «ی» جلسه اولشان بود که به سیبیتا مراجع می‌کردند. ایشان با یکی دیگر از مراجعین سیبیتا نسبت فامیلی داشتند و از این طریق با این مجموعه آشنا شده بودند. تعریف می‌کردند که چطور شده بعد از اینکه کلی رژیم گرفتند، طب سوزنی داشتند، بالن داشتند و. . . دوباره خواستار شروع برنامه کاهش وزن شدند.
می‌گفتند خواهرشوهرم به من گفت: نوشین تا حالا از غذا خوردنت لذت بردی؟ تا حالا شده با آرامش غذا بخوری و نگران کالری دریافتیت نباشی؟ هر چیزیو که دوست داری و بخوری و لاغر بشی؟! برای من اتفاق افتاده! من توی سیبیتا با لذت، بدون هیچ سختی و عذاب‌ وجدانی، یا بهتره بگم خیلی دلپذیر وزن کم می‌کنم.
به همین دلیل خانم «ی» تصمیم به کاهش وزن مجدد گرفتند، اما این‌بار با یه روش صحیح و جامع.

مشاور سیبیتا

اسکرول به بالا
مشترک گاهنامه سیبیتا شو
ایمیلت را وارد کن و دکمه اشتراک را بزن
خواندنی‌ها، دیدنی‌ها و شنیدنی‌های جذاب سیبیتایی
ثبت نامت انجام شد
منتظر شماره‌های بعدی گاهنامه سیبیتا باش